.
اگر پرستو بودم تمام زمستان را در باغهای خرمای کنار خیلیج فارس میگذرانم و با اولین نسیم بهاری، هیاهو کنان و سینهسوزان، به سوی خانهام میشتافتم.
اگر پرستو بودم بیتردید خانهام یکی از سوراخهای بنای سنگی و ستبر تخت جمشید بود و هر روز غروب همینکه خورشید به سمت مغرب میرفت لابهلای ستونها و خرابههای سنگی جیغ میزدم و در نسیم بازی میکردم.
اگر پرستو بودم یادم میماند که حتما وقت بازی در باد، گوشهی دنج پای دیوار بنای باستانی، طرف تخته سنگها را نگاه کنم و زن تنهایی را که چشم به بازی همقطاران من دوخته برانداز کنم.
اگر پرستو بودم مطمئنا نمیدانستم پشت لبخند دود آلود زن چه رازی نهفته و شاید برای او، فقط برای او کمی آب ونمکِ شور شادیم را بیشتر میکردم که که لبخندش دوام بیشتری داشته باشد و وقتی سیگارش را خاموش میکرد و میرفت، به جای هیاهوی ارواح شاهان قدیم در حزن نارنجی غروب آفتاب جیغهای شادی مرا با خود ببرد و روزی بنشیند و بنویسد از تلاطمی که در دلش ایجاد کردیم. ما را به خاطر بیاورد و بنای باستانی را که مردههای بزرگ ساختند و به دست سخاوتمند باران سپردند تا سوراخ سوراخش کند و زندههای کوچکی چون من از آن آشیانه بسازند.
اگر پرستو بودم شاید وقت زمستان زن را بیاد میآوردم که در شهری سرد در خانهی گرم خود نشسته و به درختهای خرما فکر میکند.
.
.
باغهای دور را دوست دارم. باغهایی لمیده در دامنهی دور کوهها و منتظر دلی سرشار از نیاز به خرمی. باغهایی که همچون نگینی در قاب کاهگلی دیوارهای کج بر پوست پیر و خشک زمین نشستهاند.
چیزی در این باغهاست. چیزی گرانبها و خاموش. شاید گنجی که زمانی کسی یافت و از ترس یک مبادای مشکوک پای درخت انجیر پنهان کرد و لذت گمشدهی داشتنش را در خیال جستجو کرد.
باغها هم میمیرند. ولی این باغها، باغهای دور، هرگز.
.
.
.