20
مه
12

اسفنج

.

نزدیک دو سال است. شاید هم کمی کمتر. اول یک نقطه‌ی سیاه و کوچک بود. چیزی شبیه خال، یا به اندازه‌ی خالی که نباشد. هیچ باشد. بهتر بگویم یک جای خالی کوچک، سیاه، تاریک، و به طرز موهنی تهی.

همه‌ی چیزها وقتی کوچک هستند بی‌اهمیت به نظر می‌رسند. بخصوص چیزهای کوچکی مثل خال. نگاهشان می‌کنیم، رویشان دست می‌کشیم و حتا گاهی به نظرمان زیبا می‌رسند. گاهی هم کم کم مثل یک جور نشانه می‌شنوند برای خودشان. نشانه‌ای برای به یاد آوردن نگاهی که لمسش کرده یا لمسی که نگاهش را روی آن سرانده.

هرچند من از یک خال سیاه کوچک و بامزه حرف نمی‌زنم که یک روز معلوم نیست از کجا پیدایش می‌شود و جایی روی صورت آدم یا جای دیگر جا خوش می‌کند و دیگر برای همیشه باقی می‌ماند. ولی همان خال بازیگوش هم اگر شروع کند به بزرگ شدن معصومیت خود را از دست می‌دهد و می‌شود آینه‌ی دق یا خود دق. و هر روز که نگاهش می‌کنی ترسی می‌آید، کنارش می‌نشیند و با سرعتی چندین برابر آهنگ رشد آن معصومیت از دست رفته بزرگ می‌شود و بزرگ می‌شود.

اما این که می‌گویم، یعنی همان جای تهی کوچک  روی پوست من ایجاد نشده. در حقیقت نمی‌دانم کجاست. ولی حالا که به حفره‌ی بزرگی تبدیل شده تقریبا  پشت جناق سینه‌ام احساسش می‌کنم. نمی‌دانم وقتی می‌گویم احساس می‌کنم چقدر شما را به درک حس رخوتناکِ شاد و رها کننده و در عین حال ترسناک و کمی غمگینی نزدیک می‌کنم که از وجودش به من دست می‌دهد.

جای این حفره پیش از این باغی بود انگار. شاید هم نبود. شاید فقط خیال می‌کردم هست. فرقی هم نمی‌کند که خیال کرده باشم یا نه چون باغ را هم به همین اندازه که حفره را حس می‌کنم حس می‌کردم. باغ را دوست داشتم و الان هم این تهی را. واقعا نمی‌دانم داشتن کدامیک در قفسه سینه‌ام خرسند کننده‌تر است. باغی که بود یا خیال می‌کردم هست، یا این حفره‌ی خالی که مرتب دارد بزرگ می‌شود. هرچند برای «هیچ» فعل داشتن کمی بی مسما به نظر می‌رسد.

این را هم نمی‌دانم که این تهی تا کی می‌خواهد پشت جناق سینه‌ام بماند و کی آهنگ رشدش را کند یا متوقف کند. ولی می‌دانم این حفره هم مثل باغ در من می‌سرد و جا به جا می‌شود ولی هیچ‌گاه از بین نمی‌رود. همان طور که بسیار هیچ دیگر؛ حفره های تهی متروک، در من می سرند و جا به جا می شوند.

.

.

این روزها به صدای هوهوی  مسخره‌ی باد در تالارهای این هیچ گوش می‌کنم. صدایی که پیش از این نویدی بود برایم به گشودن درهای بیشمار بسته‌ای که انگار می‌بایست باز شوند. اما حالا می‌دانم که هیچ دری بسته نشد مگر به این دلیل که هیچ را نیازی نیست به دیدن و رها شدن که رشد می‌کند و بزرگ می‌شود و باغ‌ها را می‌خورد، شادی‌ها، غم‌ها، و شور را می‌خورد،. پس این تالارهای تهی متروک بسته بهتر.

این روزها می‌ترسم، می‌خندم، بی‌اندازه اندوهگین می‌شوم و در آخر فقط سبکی است انگار که به جای زمان می‌گذرد. سبکی اسفنج گونه‌ی مبارک زاد.

.

.

.

13
مه
12

سفرهای دموکراتیک

.

گاهی روی نقطه « آ» ایستادیم و یه هو چشممون می‌افته به نقطه « ب ». از بس که مشتاق رسیدن به اون نقطه‌ی خوشگل می‌شیم دلمون می‌خواد یکراست و بدون کوچکترین تلف کردن زمانی اون‌جا باشیم. یعنی کودک درون لوس هی پاشو می‌کوبه زمین و خانم والده فوری سیستم‌های به درد بخور رو ردیف می‌کنه و برنامه می‌ریزه که با اصول و کم‌هزینه بچه به مقصد برسه. بالغ بینوا هم که کشکه و تنها کاری که ازش میاد اینه که در صورت جواب ندادن سیستم‌های خانم والده، از خودش یه سیستم جدید، و البته به سفارش خانم ابداع کنه.

حاصل زود رسیدنی بدون لذت و هیجان و پر از بایدهای سختگیره که شایدهای احتمالی مسیر رو پنهان می‌کنه تا بی‌خودی سرگرمشون نشیم و زودتر به اون هیجان از پیش اندیشیده‌ی آخری برسیم. توجه دارین که، نقطه‌ی « ب » هر گ…ی باشه به راحتی می‌تونه شکل رسیدن به اون‌جا رو توجیه کنه و آب پاکی بریزه روی تمام گندگاری‌های خانم والده.

.

گاهی نقطه « ب » خودشو از پشت یه منطقه‌ی گل بلبلی و خوش آب و هوا بهمون نشون می‌ده. خودش جذاب و مسیر هم جذاب. این‌جاست که دختربچه‌ی سرتق دوباره هوار می‌کشه و گیس خودشو می‌کنه و خانم والده هول می‌شه. اما چون  از این خانم اتعطاف بر نمیاد و این درخواست دختر نازنازی رو کاملا سیستماتیک نمی‌شه برآورده کرد، یکی دو تا کشیده آبدار می‌زنه تو صورت دخترک و سعی می‌کنه منصرفش کنه. حالا اگه بچه شانس بیاره و بالغ پر و پیمونی داشته باشه، سرکار خانم جوان و زیرک پادرمیونی می‌کنه، آبی به سر و روی دخترک می‌زنه و دستش رو می‌گیره و به اصرار خانم والده که در ضمن هر دو رو آق کرده، یکی دوتا سیستم به درد بخور می‌ذاره تو کوله‌پستی و خرم و آوازه‌خوان می‌رن به سمت نقطه « ب ».

طبیعیه که توی یه همچین سفری انقدر که تجربه‌های هیجان‌انگیز احتمالی و شایدهای زیبا کار می‌کنه، بایدها و ساختارها کاری ازشون بر نمیاد. اضافه بر این‌که همراهی سرکار خانم باعث می‌شه دخترک هدفش رو فراموش نکنه و تو جنگل گم نشه. هرچند حاصل دوباره همون نقطه‌ی « ب » گ…ه  اما عوضش لذت‌های غیر منتظره‌ی مسیر و ول گشتن‌های منطقی سرکار خانم رو تجربه کردیم و احساس زیان نمی‌کنیم.

.

گاهی هم نقطه « ب » ای در کار نیست. روی نقطه‌ی « آ » ایستادیم و فقط دلمون می‌خواد اون‌جا نباشیم. خب نتیجه اینه که مسیری هم در کار نیست. دخترک بی قرار در حالی که لب پایینیش به هر حال آویزونه، همین جوری راست دلشو می‌گیره و راه می‌افته. هر نقطه‌ی جدیدی که روش بایسته، حالا خوشش اومده باشه، خسته شده باشه، صدمه دیده باشه، بریده باشه یا هرچی، می‌شه نقطه « ب ».

احتمال اینکه حاصل این سفر رسیدن به همون نقطه « ب » بالا باشه خیلی کمه ولی غیرممکن هم نیست. حتا ممکنه این نقطه‌ی جدید همون نقطه « آ » باشه که چون راست شکم دخترک یه کمی کج بوده، دور زده و دوباره برگشته سر جای اول خودش. اما یه چیز مسلمه، اونم اینه که نقطه « آ » جای همه‌ی سیستم‌های خانم والده و خلاقیت سرکار خانم رو می‌گیره. چون اون نقطه نقطه‌ی محکه. ما فقط می‌خواییم اون‌جا نباشیم.

.

.

حالا هدف‌ها و سفرهای آدمیزاد خیلی متنوع‌تر از اینه که گفتم و انتخاب کارکرد این سه موجود درونمون هم. اما این سه مدل روساختم تا بگم،

ملت، بسته به این‌که توجهشون به کدوم وجه خودشون و یا جامعه باشه آزادی رو تو قالب یکی از این مدل‌ها می‌بینن و بابتش هزینه‌ها پرداخت می‌کنن. خیلی هم کاری ندارن نقطه‌ی مقصد کذایی چقدر ارزش هزینه کردن داره.

.

.

.

07
مه
12

زوال

.
یک نصف سیب در دستش بود، رو به من،
- انگار این سهم شما بود. بفرمایین!
خیرگی نگاه مرا که دید، سیب را کمی در هوا تکان داد، کمی سرخ شد و دستش را بیشتر به طرف من دراز کرد.
- از اون بالا پشت سر شما بودم. نمی‌گم اتفاقی بود. هرچی گذشت بیشتر کنجکاو شدم. بفرمایین!
بیشتر سرخ شد. سیب را گرفتم چون تحمل شرمگین شدن آدم‌ها را ندارم. چیزی نگفتم.
دیده بودمش، نه امروز، نشسته بود روی صخره‌ای . نه، نمی‌شود گفت نشسته بود، بیشتر به لم دادن می‌ماند. بالا تنه‌ی ورزیده‌اش را انداخته بود روی آرنج دست چپش و دست دیگر را گذاشته بود رها باشد در راستای اندامش. لباس خاکی رنگش او را بخشی از صخره‌ای که رویش لم داده بود می‌کرد و تنها چیزی که آن مجسمه ی اساطیری را از سنگ جدا می‌کرد ریش و موی سپیدش بود که در باد تکان می‌خورد.
لبخند زد و دستی به ریشهایش کشید.
- منم مثل شما هر روز میام کوه. شما رو نمی‌دونم ولی دلیل من برای این کار ورزش نیست.
به نصف سیب توی دستم چشم دوختم و فکر کردم به دلیل خودم. چیزی به یاد نمی‌آوردم جز زنی مارموی که می‌بایست کار بیهوده‌ای را به انجام برساند.
قطاری به سرعت از کنار ما گذشت و غرش عجله‌اش خیالم را شکست. به صفحه‌ی مونیتور نگاه کردم. خاموش بود.
او را به هم صحبتی نمی‌خواستم. هیچ‌کس را نمی‌خواستم. دستش از همان‌جا که آرام روی زانو گذاشته بود تکان کوچکی خورد، انگشت اشاره و هم‌زمان سرش کمی به سمت دست من کشیده شد و گفت،
- تمیزه. سیب رو می‌گم.
به چهره‌ی آفتاب سوخته‌اش خیره شدم. زیبا بود. و چشم‌هایش که می‌درخشید از دانستن رازی که من هم انگار می‌بایست بدانم. اما فراموش کرده بودم. دوباره سرخ شد. حتما از نگاه خیره‌ی من بود. نگاهم را به تیرگی گذران پشت پنجره‌ها کشاندم و تقریبا به زحمت گفتم،
- چیزی اون بالا گم کردم.
- منم همین طور.
- ولی یادم نمیاد چیه.
- من می‌دونم.
دوباره به چشم‌هایش خیره شدم.
- که من چی گم کردم؟
- نه نه، که خودم چی گم کردم.
قطار ایستاد. به جز ما کسی در قطار نبود. درها دوباره بسته شد و قطار به راه افتاد. هیچ صدایی نمی‌گفت ایستگاه بعدی کجاست. مرد زیر ریش سپید بلندش را کمی خاراند و گفت،
- شما احتمالا مرد حدودا سی ساله ای رو ندیدین اون بالا که …
مونیتورها همه روشن شدند. مرد سپید موی حرفش را قطع کرد و هردو به مونیتور روشن روبرویمان چشم دوختیم.چیزی شبیه کلیپ‌های ویدئویی موزیک و البته بدون صدا پخش می‌شد.
دختر زیبا رویی با موهای فر بلند میان انبوه دود و نورهای تند پیچ و تاب می‌خورد و می‌چرخید. و هر بار که صورتش روبروی ما قرار می‌گرفت صورت عوض می‌کرد و دوربین به چهره‌اش نزدیک‌تر می‌شد. همه‌ی چهره‌ها آشنا بودند. خیلی آشنا. ولی به یاد نمی‌آوردم کجا و کی آن‌ها را دیده‌ام. دختری ظریف و بیست و چند ساله که اندوهی ژرف در چشم‌ها داشت، زنی حدودا سی ساله که نصف صورتش به طرز محسوسی با نیمه‌ی دیگر متفاوت و بسیار جوان‌تر بود. زن سیاه‌چشم مضطربی که انگار دنبال لحظه‌ای می‌گشت تا اشک انبار شده در چشم‌هایش را فرو بریزد.
برنامه‌ی کوتاه کلیپ مانند با تصویر نزدیک چهره‌ی زن میان‌سال خسته‌ای تمام شد. زن چند بار سرش را آرام بالا و پایین داد، لب‌هایش را لیسید و با لبخند شهوت‌ناکی به ما چشمک زد. سرم را پایین انداختم. انگار متوجه خجالت کشیدن من شد و خواست فضا را عوض کند.
- سیبتون رو نمی‌خورین؟
شاید برای نشان دادن سپاسگزاریم از تلاشش پرسیدم،
- گفتین مردی حدودا سی ساله؟
- آره، آره، بلند بالا و کمی سرگشته. شاید هم خسته و ناامید. می‌دونید، نمی‌شه حالتش رو توصیف کرد. ولی اگه دیده باشیدش حتما می‌فهمید چی می‌گم.
- پسرتونه؟
- نه، در حقیقت اون… چه طور بگم، من به کمکش نیاز دارم. یعنی یه اشتباهی شده.
دوباره حواسم رفت به صفحه‌ی مونیتور. تصویر این بار کوهستان بود و دختر جوانی که با طناب از کوه بالا می‌رفت. نه به کمک طناب آنجور که سنگ‌نوردها از کوه بالا می‌روند. از خود طناب بالا می‌رفت. شالش را به طرز احمقانه‌ای زیر گلو گره زده بود و مانتوی گشاد و بی‌ریختی به تن داشت. در ادامه به طناب، چند نفر دیگر هم آویزان بودند که میان زمین و آسمان تاب می‌خوردند. دوربین چرخید و بالا را نشان داد. مرد جوانی روی جان پناه آن بالا؛ همانجا که سر طناب را محکم کرده بودند، ایستاده بود. برعکس دیگران لباس او مناسب کوهنوردی بود و کاملا حرفه‌ای. از جایم بلند شدم تا به مونیتور نردیک‌تر شوم گفتم،
- منظورتون این مرد نیست؟
برگشتم. مرد سپید‌موی نبود. هیچ‌کس در قطار نبود. به نصف سیب نگاه کردم. انگار به سرعت قطار افزوده شده بود. صدای حرکتش تندتر می‌کوبید. تکان‌ها بیشتر شده بود. شتاب را حس می‌کردم.
صفحه‌ی مونیتور هنوز مرد جوان را نشان می‌داد. نمایی از پایین و خیلی دور. نمی‌شد چهره‌اش را تشخیص داد.
قطار از ایستگاه خالی به سرعت گذشت.
ذره‌های پراکنده‌ای در ذهنم به هم نزدیک‌تر می‌شدند و معنی‌های آشناتری می‌یافتند. غبارهای بویناک، سرگشته و شتاب زده در هم می‌لولیدند تا همدیگر را بیابند و دوباره خدایان و فرشتگان زوال یافته را از نو بسازند. هنوز نامم را به یاد نمی‌آوردم. هنوز زن مارموی بی‌نشانی بودم که پیچ و تاب می‌خورد. دختر جوانی بودم که جاذبه‌ی مشتاقی به پایینش می‌کشید. حسرت بالغ و میان‌سالی بودم میان زمین و آسمان. و باد اغواگر ملعون که همه چیز را بر خلاف حرکت من به بالا می‌کشید.
حرکت قطار تندتر شد. چیزهایی از من جا ماند. به شتاب حرکت نرسید. آخرین تماس پاهایم با صخره جا ماند. ترس‌ها، بایدها، شایدهای نازنین، میل بی‌کران به سقوط، همه جا ماندند. همان‌جا روی صخره‌ای که شاید هنوز به افتادنم خیره مانده.
قطار می‌رفت تا هیچ‌گاه نایستد.
سیب را گاز زدم.
.
.
.

04
مه
12

شب آغاز

.

بعضی چیزا باید مدت‌ها و شاید سال‌ها صبر کنن تا اهمیتشون معلوم بشه.

مثل یه حرف ساده و به ظاهر بی‌اهمیت که یه روز از دهن آدم بدون فکر بیرون میاد

مثل یه حرف حساب شده و دقیق که یه روز یکی بهت می‌گه و اون موقع اصلا حواست نیست که اون حرف چقدر مهمه

مثل اتفاق هایی که خیلی معصومانه و گوگولی تو زندگی آدم میفتن و مسیر زندگی آدم رو تغییر می‌دن

.

مثل اون شب.

شاید بارون میومد، شایدم همراه باد و رعدوبرق بود. شبی که هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد چند شنبه بود ولی مطمئنم که یه شب بهاری بود. از اون شبا که غنچه‌ها، شب سرشونو زیر برگا قایم می کنن تا صبح یواش و خوشگل از خواب ناز بیدار شن و اولین لبخند گل شدنشونو به خورشید تحویل بدن.

شبی که آدمای زیادی تو دنیا با هم آشنا شدن، ازدواج کردن، به ارگاسم رسیدن و باردار شدن، به دنیا اومدن یا مردن.

به هر حال شب آغاز بود برای  اتفاق خجسته‌ای که سال‌ها بعد افتاد.

.

مثل حالا که یه دفعه امروز یکی به خودش بگه «عجب شبی بود!» و یکی دیگه بگه «واقعا یادته؟».

.

.

.

02
مه
12

سندروم همسر یدک

.
سمیه هفده ساله، دو ماه است با کاوه بیست ساله آشنا و سپس دوست شده است.
سمیه پنج سال است در صیغه‌ی ازدواج موقت عماد چهل ساله است.
ناهید سی و هشت ساله، مادر سمیه، شش سال است عماد را می‌شناسد و با او ارتباط دارد.
علی، پدر سمیه، پنجاه و سه ساله است. هم زمان دو زن دارد و ناهید رسما زن اوست.
علی زن دوم خود و دخترش را هفت سال است که ترک کرده و به همراه همسر دیگرش و فرزندانی که از او دارد به کانادا مهاجرت کرده است.
نسرین دختر پانزده ساله ی عماد است. برای نسرین، عماد همه‌ی دنیا و آخرت است. نسرین پدرش را می‌پرستد.
کاوه دوست پسر سمیه، فرزند طلاق است و پدر و مادرش هر کدام جداگانه ازدواج مجدد کرده‌اند و هر کدام فرزندان دیگری دارند.
.
عماد ناهید را تهدید کرده که اگر سمیه را با کاوه ببیند هر دو را می‌کشد چون بعد از هفده سال زندگی زناشویی با همسرش و پنج سال ارتباط مستمر با ناهید و سمیه تازه فهمیده که فقط عاشق سمیه است.
سمیه به عماد علاقه دارد. او عاشق عماد نیست. به عماد همچون پدرش نگاه می‌کند. پدری که بارها با او خوابیده است.
ناهید عاشق عماد است. ناهید هنوز از شوهرش علی؛ که روزی عاشقانه دوستش می‌داشت، می‌ترسد. ناهید نمی‌خواهد از علی طلاق بگیرد چون می‌ترسد حق و حقوق سمیه پایمال شود.
ناهید دختر دوازده ساله ی خود را صیغه‌ی عماد کرد تا از دید عموم محرم باشد. تا به خانه‌ی آنها بیاید و با ناهید باشد. با سمیه باشد. چون حق و حقوق سمیه برایش مهم بود.
.
.
امروز تولد نسرین دختر پانزده ساله عماد است.
امروز کاوه بر اثر جراحات سنگین در بیمارستان مرد.
امروز عماد متواری شد.
امروز معنی پدر، پرستش، خانواده و عشق برای نسرین به طرز دردناکی تغییر کرد.
امروز ناهید سرگشته است.
امروز سمیه مات است، کرخ و بی‌حرکت، به نقطه‌ی نامعلومی روی دیوار کلانتری خیره مانده و تکان نمی‌خورد.
سمیه ممکن است خودکشی کند. یا لباس شهوت‌انگیزی که عماد دیروز به او هدیه داد و دیشب، زمان وقوع قتل کاوه توسط عماد به تن داشت و هنوز زیر تمام لباس‌هایش سرخ سرخ است را بسوزاند و خودش را هم و ناهید را هم.
سمیه ممکن است همچنان کرخ بماند و هیچ چیز را نسوزاند و خودش را نکشد تا ناهید دوباره عاشق شود و برای احقاق حقوق او تلاش کند.
.
.
دیروز روی صندلی عقب ماشین دو بسته‌ی کادو پیچی شده همراه با تکان‌های حرکت در ترافیک شلوغ این روزهای خیابان‌های کرج می‌جنبید. یکی برای نسرین، یکی برای سمیه.
عماد لبخند می‌زد.
.
.
.

28
آوریل
12

سرباز‌خانه‌ی فردا، بالا و پایین

.
از این طرف جاده دایی‌اش را برد آن طرف. مادربزرگش؛ مادر دایی خردسال، از این سو دست‌ها را در هوا تکان می‌داد و النگوهای ردیف روی مچش جیرینگ جیرینگ کنان هشدار می‌داد و دایی کوچک در آغوش خواهرزاده‌ی جوان محو تماشای گروه سربازان آن سوی جاده بود؛ یک گروه قهرمان لباس رزم پوشیده که دست تکان می‌دادند و لبخندهای گشاد تحویلش می‌دادند.
.
.
دقایقی بعد که تازگی دیدن یک دایی خردسال میانشان پلاسید، کودک را به حال خود رها کردند و با هم حرف زدند.
پسربچه اما؛ سرش رو به بالا، بستی در دست، میان پاهای جامه‌ی رزم پوشیده، با رویایی هنوز شاداب محو تماشا بود.
بی توجه به بستنی،
بی توجه به مایع چسبانکی که از آرنجش می‌چکید.
.
.
باد، گل بنفش کوچکی را مست کرده بود. گلِ ظریف گلبرگ‌هایش را به لرزه ی اغوای باد سپرده بود و روی چمن‌های این سوی جاده تلو تلو می‌خورد.
گل مست پیش پای پسرک ایستاد. هنوز گلبرگ‌هایش می‌لرزید.
پسربچه، دست در دست پدر سربازش، سرش رو به پایین، محو تماشای گل بود.
.
.
.

12
آوریل
12

سی‌زیف، مدوسا

.

سه نفرمان درست روبروی صفحه‌ی مونیتور ایستاده بودیم. من رو به مونیتور و آن‌ها دوطرف من و رو به هم. کوله‌پشتی را میان پاهایم نگه داشته بودم تا دستم برای گرفتن میله‌ی گرم فلزی آزاد باشد. روبروی من زن میان‌سال خسته‌ای روی صندلی و زیر مونیتور نشسته بود.

ما ایستاده‌ها به هم چسبیده بودیم و همراه با تکان‌های قطار، همه با هم، چپ و راست می‌شدیم و گاه لبخند کوتاه عذرخواهی بود میانمان که تقصیر من نیست این تلاطم ازدحام و ترمزهای ناگهانی .

هردو جوان بودند و آراسته. مقنعه‌ها و مانتوهای چسبان و بسیار کوتاه و کیف‌های کوچکشان نشان می‌داد دانشجو نیستند. یکی‌شان زیبا بود با موهای فر بلند که مقنعه هم نتوانسته بود پیچ و تاب مار مانند و هماهنگ سیاهشان را بپوشاند.

میان فضای خالی نیم‌رخشان، روی مونیتور، مردی از کوه بالا می رفت. دست‌هایش را با مهارت لای درز سنگ‌ها بند می‌کرد و خودش را بالا می‌کشید.

زن میان‌سال خسته مسیر نگاه مشتاق مرا دنبال کرد تا ببیند روی مونیتور چه می‌بینم. ولی از آن‌جا که او نشسته بود حتما چیزی جز پرسپکتیو محدودی از تصویر پیدا نبود که بعد از کمی تلاش دوباره صاف نشست وبه سینه‌های برجسته‌ی دودختر جوان زل زد.

همان دختر زیباتر سرخوش توجهی که لابد مدام از همه سو با آن مواجه بوده، به دنیا ناز می‌فروخت و آن دیگری شیفته‌ی این سرخوشی و با حسرتی پنهان، گاه خم می‌شد و در گوش دوستش چیزهایی می‌گفت تا او با تمسخر و غرور بخندد.

مرد روی مونیتور به صخره چسبیده بود.  وضعیتش ابدا استوار به نظر نمی‌رسید. خیال می‌کردی هر کدام از انگشت‌هایش را که در شکاف جا به جا کند خواهد افتاد.

قطار ترمز بدی کرد و بعد از یک تلاطم ناگزیر میان زن‌های فشرده‌ی درهم، ایستاد. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد:«هفت تیر».

تلفن همراه دختر زیباتر با آهنگ «لاو استوری» زنگ زد. چهره‌اش گشاده شد و چشمکی به دیگری زد. سلام و احوالپرسی صمیمانه‌ای کرد و چشمش به ناز حرکتی دورانی از دوستش به طرف من و بعد به سقف قطار کرد.

-          آره… … من دارم می رم پیش دوستم و بعد هم میام پیش تو… …تو واگنای جلویی، واسه چی می‌پرسی؟… … توکجایی؟… …طالقانی؟… … نه دیگه من طالقانی رو رد کردم… … خب بعد میام پیشت دیگه… …نه، به نازنین قول دادم می‌رم پیشش.

سر و صدای قطار و توجه بی‌اندازه‌ی من به صفحه‌ی مونیتور و کوهنور هم مانع شنیدن صدای گنگ، بی‌تاب و دورگه‌ی آنسوی خط که کمتر از ده سانتی متر با گوشم فاصله داشت نمی‌شد. دختر دوباره چشمک زد و این بار به من که به ناگزیر حرف‌هایش را شنیده بودم و گوشی همراهش را بست.

مرد روی مانیتور میان زمین و آسمان آویزان مانده بود و فقط با انگشت‌های یک دستش به صخره وصل بود.

دخترِ دیگر چشم‌هایش را گشاد کرد، سرش را به گوش دوستش نزدیک کرد و اخطارآمیز چیزی گفت. دیگر مرد را روی صفحه‌ی مونیتور نمی‌دیدم. دختر مار موی زیبا، پشت چشمی نازک کرد و آشکارا و بلند گفت:

-          خب به نازنین اس ام اس می‌زنم که حواسش باشه.

دوباره صدای آهنگ «لاو استوری» در هوای ساکن و انباشته از بو پیچید. و دوباره ناز صدا و بی‌تابی صدای خفه‌ی پشت خط. بلند گوی قطار اعلام کرد:«ایستگاه بعد طالقانی»

دختر زیبا، رو به دوستش، بی‌صدا دهانش را مانند این‌که جیغ بزند باز کرد و بی‌صدا خندید. صدای خفه‌ی پشت خط مثل صدای دوردست ترکیدن ترقه‌های دست‌ساز ناگهان ترکید. پانتومیم صورت زیبای مارموی به دوستش چیزهایی فهماند. صدا عصبانی بود. دختر بی‌آنکه جواب دهد، خونسرد گوشی را بست.

مرد روی مانیتور عرق می‌ریخت. عضلاتش کش می‌آمد و دوربین عمق دره‌ای را نشان می‌داد که ممکن بود در آن بیفتد.

دوباره صدای گوشی بلند شد. صدایی که دیگر آهنگ نبود، زنگ نبود، هیاهوی صدای هزار پرنده بود. این بار دختر به صدایش آهنگ دیگری داد. کمی جدی‌تر اما بی‌اندازه اغوا کننده.

-          دروازه دولت؟ تا پنج دقیقه‌ی دیگه اونجام… … ماشین آوردی؟… …نیای پایین ها… … دیوونه.

مارموی زیبا کیفش را در آن ازدحام باز کرد و آینه را به دست دوستش داد و آرایشش را در چند سانتی متری صورت من تجدید کرد. زن خسته لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

مرد کوهنورد به جان‌پناه کوچکی رسیده بود. داشت گیره‌ی طنابش را در شکاف صخره محکم می‌کرد.

زن میان‌سال چشم از اندام دخترها بر نمی‌داشت.

قطار به ایستگاه طالقانی رسید.

هر دو دختر کمی خود را جمع کردند.

درهای قطار باز شد.

گوشی، لاو استوری می‌نواخت.

مرد کوهنورد خود را بالا کشید.

پسر جوانی گوشی به دست روی سکوی کنار ایستگاه، خشمگین توی واگن ها را جستجو می‌کرد.

دخترها رویشان را به من کردند تا پشتشان به پنجره باشد.

مدوسا رنگش پرید.

زن خسته نیم‌خیز برخاست تا بتواند بیرون را ببیند.

صدای بوق بسته شدن درها بلند شد.

پسر جوان کنار من بود.

چشم‌ها را بستم.

صدای بوق مجدد می‌گفت درها دوباره باز شده‌اند.

مامور قطار آمد.

هر سه بیرون رفتند.

زن زیر مونیتور که دیگر ابدا خسته به نظر نمی‌رسید لب‌هایش را برای گوش زن کناریش مثل ماهی باز و بسته می‌کرد و من صدایش را نمی‌شنیدم.

سی‌زیف آخرین شیب منفی را رد کرد و پیروزمندانه ایستاد. دوربین دور سرش چرخید و چرخید. سی‌زیف دست‌ها را باز کرد. دوربین هنوز می‌چرخید و مصلوب پیروز را دور می‌زد.

سه جهت به اندازه‌ی میل به سقوط بی‌انتها بود.

.

.

.

—————————————————————————-

مدوسا     Medusa

سی زیف    Syzyf

11
آوریل
12

مبتلا

.

خیال می‌کنی آتشفشان برای همیشه خاموش شده است.

اطمینان داری دودهای زردِ گاه به گاه و مارسرشت، چاووشی‌های پایان‌اند.

خیال خامت را می‌گذاری در دامنه خانه بسازد و زاد و ولد کند.

می‌گذاری فراموش کند.

دلخوش باشد.

سرد و ایمن.

.

ماگمای زنده اما، آن زیرها در خود می‌پیچد.

تنوره می‌کشد. به سختی پوسته می‌کوبد.

.

دیر یا زود،

تلاطم انبوه جهنم درونت، مارهایش را روانه می‌کند.

بنیادت را می‌لرزاند.

زمین زیر پایت را می‌ترکاند و اشباح اژی‌دهاک جاری می‌شوند.

.

.

زندگی این روزها، گام‌های لرزان و آسیمه‌ای است که بر سنگ‌هایِ داغ ِشناور، بر بستر ماگمای روان می‌گذارم.

هر گام را امیدی است به تحمل داغی جای پا و هر دم را بیمی است سترگ میان پایی که در هوا معلق است تا از راه رسیدن سنگی دیگر و جای پایی دیگر.

.

.

.

07
آوریل
12

حقیقت مجازی

.

نوشته‌ی پیش رو از دل یک خطاب محکوم کننده  بیرون آمد و دغدغه‌ی ذهنی روزهای متوالی من شد. اول نوشته‌ی کوتاهی بود که هر چه گذشت شاخ و برگ بیشتری پیدا کرد و به کوچه پس‌کوچه‌های بیشتری سر کشید. این شد که تصمیم گرفتم آن را به صورت متنی بلندتر و به عنوان پاسخی به دغدغه‌هایم مرتب کنم. و البته با کوشش بسیار برای کوتاه‌تر شدن متن.

.

.

وقتی کسی شما را چیزی خطاب می‌کند که دوست ندارید، دوستانه بگوید یا گفتنش از روی خشم یا شوخی باشد،  بعد از آن پوزش بخواهد یا نه، گاهی چنان تصویر ذهنی شما را از خودتان به هم می‌ریزد که فراموش می‌کنید پیش از آن به خودتان چگونه نگاه می‌کرده‌اید. بعد از آن حساس می‌شوید و شک می‌کنید به واقعی بودن بسیاری از تصوراتی که از خودتان دارید.

.

طی روزهای پر دید و بازدید گذشته، به حساسیت فعال شده‌ام میدان دادم تا در مواجهه با دوستان، ذهنم را برای یافتن تصویری تا حد ممکن نزدیک به آنچه هستم جستجو کند. ، نتیجه حیرت‌انگیز بود. هر بار شاهد تصویر ذهنی متفاوتی از خودم بودم. من‌های بسیاری که هر کدام چهره‌ای متفاوت به من نشان می داد.

اول دلیل آن را تفاوت روابط و فعال شدن بخشی از پتانسیل‌های فعال و غیر فعال خودم در هر کدام از آن‌ها می‌دیدم. ولی به گمانم موضوع فرای این تفاوت است.

.

فکر می‌کنم آدم‌ها بسته به تجربه، سن وسال، آرزوها، نیازها و صد البته توان تالیف، تصویری آرمانی از خودشان در ذهن می‌سازند. که باز بسته به این‌که چقدر خودشان را دوست داشته باشند، توانایی‌های خودشان را باور کنند، خوشبین یا بدبین باشند، به آن پر و بال می‌دهند.

بعد این تصویر را هر لحظه، با رفتار و گفتار و سلوکشان به جهان مخابره می‌کنند و انعکاس این تصاویر را به صورت پردازش شده در ذهن، قضاوت و عرف عمومی، همراه با فرهنگ و سنت‌های جامعه و به عبارتی کاملا متفاوت و«هضم شده» از سوی جهان دریافت می‌کنند، دوباره به آن تصویر بازتابی شکل می‌دهند و باز مخابره‌اش می‌کنند.

در واقع تصویرِ بازتابی خیلی بیشتر از این‌که نشان دهنده‌ی واقعیت آدم‌ها یا تجلی آرمانیشان باشد، امکان تجلی جور خاصی از بودن آن‌هاست که دیگران جستجو کرده‌اند، از آن‌ها خواسته‌اند یا دست کم انتظار داشته‌اند که باشند. بنابراین شیوه‌ی برخورد با این تصویر بازتابی و شکل دادن مجدد به آن بسته به شخصیت هر کس متفاوت است.

این داد و ستد دائمی تصویری، از دوران کودکی و آهسته آهسته حکم مقبولیت اجتماعی را در بیشتر آدم‌ها چنان نهادینه می‌کند که گاهی به سختی می‌شود فهمید تصویر آرمانی ذهنی آن‌ها را واقعا خودشان درست می‌کنند یا اشتهای جامعه‌ای که قرار است هضمش کند به آن شکل می‌دهد.

اهمیت ماجرا در این است که ما بر اساس همین تصاویر نقش‌های اجتماعیمان را می‌سازیم، می‌پذیریم، یا زیر بار نقشی رفتن را علی‌رغم میلمان تحمل می‌کنیم یا نمی‌کنیم. از طرف دیگرهمین تصویر کلی که ما از خودمان در ذهن داریم محک و جای پای مطمئن ما می‌شود در اعتماد به نفس داشتن و ایجاد روابط دوستانه، عاشقانه و …

همین تصویر است که به ما می‌گوید می‌توانیم کاری را به انجام برسانیم یانه. توانایی‌های خودمان را باور کنیم یا نه، خود را زشت، زیبا، دوست داشتنی، چاق، لاغر، با استعداد، تنبل، کودن، باهوش یا … ببینیم.

.

دغدغه آنجاست که جواب برخی سوال‌ها را ندانیم. و دغدغه‌ی این روزهای من رویارویی با سوال‌هایی از این دست،

چقدر تا به حال خودم مولف و تصویرساز و در نهایت نقش‌آفرین زندگیم بوده‌ام؟

چقدر اجازه داده‌ام اشتهای دیگران از من تصویر بسازد و نقشی را به من تلقین کند؟

آیا معنی و دلیل عشق یا دوستی برایم شیفتگی تصویری نبوده که از خودم در آینه‌ی دیگری دیده‌ام؟

آیا اگر گیرنده‌ی من تصویری را که دریافت می‌کند نتواند پردازش کند، فوری با نزدیکترین و در دسترس ترین مهفوم موجود، تعریفش می‌کنم؟ قضاوتش می‌کنم؟ مثله اش می‌کنم؟

تصاویر ارسالی دیگران را چقدر بدون فیلتر دریافت کرده‌ام؟

اگر چنین بوده، فیلترهای من کدام هستند؟

چقدر به بازتاب دادن صادقانه‌ی تصویر دیگران توجه کرده‌ام؟

آیا با قضاوت و پیش ذهنی‌های قاعده‌مند اجتماعی آن‌ها را هضم کرده‌ام یا با پردازش طبیعی با آن‌ها روبرو شده‌ام؟

.

تنوع تصاویری که من از خودم در مواجهه با آدم‌های متفاوت کشف کردم به من نشان داد پاسخ هر کدام از این سوال‌ها در هر رابطه متفاوت است. بخشی از این تفاوت به تنوع وجوه شخصیت و نیازهای من بستگی دارد که در هر رابطه بخشی از آن فعال است و بخش دیگر آن به تفاوت آدم‌های آن سوی رابطه گره می‌خورد.

هرچند هنوز هیچ‌کدام از این سوال‌ها و در هیچ‌کدام از روابط برایم پاسخ روشنی ندارند اما این را کم و بیش مسلم می‌بینم که در هر رابطه‌ی دو نفره هر کدام از طرفین رابطه، دو تصویر پویا در ذهن خود دارد. یکی از خود و دیگری تصویری از آدم آن سوی رابطه که هیچ‌یک الزاما تعریف واقعیت هیچ‌کدام نیست. اما همین «چهار آواتار مجازی» هستند که سمت و سوی رابطه را رقم می‌زنند، میزان ضرورت ارتباط را تعیین می‌کنند، و از همه مهم‌تر دامنه‌ی به فعل درآمدن یا سرکوب کردن بسیاری از پتانسیل‌های درون رابطه را امکان پذیر می‌سازند.

.

امروز باورم این است که،

می‌شود به راحتی نبودن فیزیکی آدم‌هایی را که دوستشان داریم تحمل کرد.

می‌شود بارها خطاهای دیگری را بخشید و دوباره از نو شروع کرد.

می‌توان بارها اشتباه کرد و مطمئن بود که او می‌فهمد و می‌تواند ببخشد.

می‌شود هزاران بار و خستگی ناپذیر از نو شروع کرد.

می‌توان در هر رابطه به اندازه‌ی یک درخت کهنسال استوار و به اندازه‌ی یک علف باریک و بلند منعطف بود.

به شرطی که

تصاویر ذهنی هر دو طرف رابطه؛ همان «چهار آواتار مجازی»، را زیبا و توانا ببینیم و دوستشان داشته باشیم.

به فیلترهای پردازش ذهنی هر دو طرف توجه کنیم.

تصویر ذهنی را واقعیتی تغییر ناپذیر ندانیم و به آن فرصت زیباتر شدن بدهیم.

مسلم بدانیم که آخرین پردازش هر کدام از این تصاویر توسط خود ما انجام شده است و نقش نیرومند خودمان را برای تغییر باور کنیم.

.

.

این‌ها مهم هستند چون شاید غم‌انگیزترین واقعه‌ی زندگی هر کس، از دست دادن زیبایی تصویری باشد که از خود در یک رابطه‌ی دوستانه و مهرآمیز دارد.

.

.

گاهی هم باید به مجازی بودن حقیقت فکر کرد.

.

.

.

22
فوریه
12

اتانازیا Euthanasia

.

احتضار که از راه می‌رسد، چشم‌هایش را به مردمک گشاد شده‌ات می‌دوزد، از میان هوایی که با دهان چنگ می‌زنی به درون بفرستی، به درونت می‌لغزد و یکی یکی چراغ‌ها را خاموش می‌کند.

.

احتضار بارها می‌آید و هر بار، بخشی از تو می‌میرد.

و چه  روزگاری می‌کِشد این مردن،

روزها، ماه‌ها، سال‌ها.

.

به مردمک‌ها نگاه کن.

به نگاهی که دیگر نمی‌بیند.

به دهانی که چنگ می‌زند.

به خاموشی.

.

.

احتضار که از راه می‌رسد، چشم‌ها را می‌بندم و یکی یکی چراغ‌ها را خاموش می‌کنم.

.

.

.





دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.