<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>بیجاده</title>
	<atom:link href="http://bijade.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://bijade.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 23 May 2013 12:10:30 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='bijade.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://1.gravatar.com/blavatar/56789dd48e4e35e39dbee95723d398ac?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>بیجاده</title>
		<link>http://bijade.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://bijade.wordpress.com/osd.xml" title="بیجاده" />
	<atom:link rel='hub' href='http://bijade.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>سفرنامک</title>
		<link>http://bijade.wordpress.com/2013/05/23/%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%da%a9/</link>
		<comments>http://bijade.wordpress.com/2013/05/23/%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 May 2013 12:10:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>moon</dc:creator>
				<category><![CDATA[دیدن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijade.wordpress.com/?p=568</guid>
		<description><![CDATA[. اگر پرستو بودم تمام زمستان را در باغ‌های خرمای کنار خیلیج فارس می‌گذرانم و با اولین نسیم بهاری، هیاهو کنان و سینه‌سوزان، به سوی خانه‌ام می‌شتافتم. اگر پرستو بودم بی‌تردید خانه‌ام یکی از سوراخ‌های بنای سنگی و ستبر تخت جمشید بود و هر روز غروب همین‌که خورشید به سمت مغرب می‌رفت لابه‌لای ستون‌ها و خرابه‌های [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=568&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">اگر پرستو بودم تمام زمستان را در باغ‌های خرمای کنار خیلیج فارس می‌گذرانم و با اولین نسیم بهاری، هیاهو کنان و سینه‌سوزان، به سوی خانه‌ام می‌شتافتم.</p>
<p dir="RTL">اگر پرستو بودم بی‌تردید خانه‌ام یکی از سوراخ‌های بنای سنگی و ستبر تخت جمشید بود و هر روز غروب همین‌که خورشید به سمت مغرب می‌رفت لابه‌لای ستون‌ها و خرابه‌های سنگی جیغ می‌زدم و در نسیم بازی می‌کردم.</p>
<p dir="RTL">اگر پرستو بودم یادم می‌ماند که حتما وقت بازی در باد، گوشه‌ی دنج پای دیوار بنای باستانی، طرف تخته سنگ‌ها را نگاه کنم و زن تنهایی را که چشم به بازی هم‌قطاران من دوخته برانداز کنم.</p>
<p dir="RTL">اگر پرستو بودم مطمئنا نمی‌دانستم پشت لبخند دود آلود زن چه رازی نهفته و شاید برای او، فقط برای او کمی آب ونمکِ شور شادیم را بیشتر می‌کردم که که لبخندش دوام بیشتری داشته باشد و وقتی سیگارش را خاموش می‌کرد و می‌رفت، به جای هیاهوی ارواح شاهان قدیم در حزن نارنجی غروب آفتاب جیغ‌های شادی مرا با خود ببرد و روزی بنشیند و بنویسد از تلاطمی که در دلش ایجاد کردیم. ما را به خاطر بیاورد و بنای باستانی را که مرده‌های بزرگ ساختند و به دست سخاوتمند باران سپردند تا سوراخ سوراخش کند و زنده‌های کوچکی چون من از آن آشیانه بسازند.</p>
<p dir="RTL">اگر پرستو بودم شاید وقت زمستان زن را بیاد می‌آوردم که در شهری سرد در خانه‌ی گرم خود نشسته و به درخت‌های خرما فکر می‌کند.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">باغ‌های دور را دوست دارم. باغ‌هایی لمیده در دامنه‌ی دور کوه‌ها و منتظر دلی سرشار از نیاز به خرمی. باغ‌هایی که همچون نگینی در قاب کاهگلی دیوارهای کج بر پوست پیر و خشک زمین نشسته‌اند.</p>
<p dir="RTL">چیزی در این باغ‌هاست. چیزی گرانبها و خاموش. شاید گنجی که زمانی کسی یافت و از ترس یک مبادای مشکوک پای درخت انجیر پنهان کرد و لذت گمشده‌ی داشتنش را در خیال جستجو کرد.</p>
<p dir="RTL">باغ‌ها هم می‌میرند. ولی این باغ‌ها، باغ‌های دور، هرگز.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL"> </p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86/'>دیدن</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bijade.wordpress.com/568/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bijade.wordpress.com/568/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=568&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijade.wordpress.com/2013/05/23/%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/45ad65196122210eedda8771f250f8e3?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bijade</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>هزینه‌ی باور</title>
		<link>http://bijade.wordpress.com/2013/04/22/%d9%87%d8%b2%db%8c%d9%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1/</link>
		<comments>http://bijade.wordpress.com/2013/04/22/%d9%87%d8%b2%db%8c%d9%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Apr 2013 11:52:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>moon</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلخوشی]]></category>
		<category><![CDATA[قهوه‌خانه]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتن]]></category>
		<category><![CDATA[هزینه‌ی باور]]></category>
		<category><![CDATA[خیال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijade.wordpress.com/?p=566</guid>
		<description><![CDATA[. مدتیه که دلم نمیاد جای قهوه‌خونه‌ی خیالیمو عوض کنم. نه این‌که حوصله نداشته باشم از روی نقشه جای خوش آب و هوایی با زمین حاصل‌خیز پیدا کنم و از توی گوگل دنبال مصالح ساختمانی بومی اطرافش بگردم و نقشه‌ی جدید براش طراحی کنم. بعد یواش یواش و سر صبر، شش ماه یا بیشتر همه‌ی [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=566&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">مدتیه که دلم نمیاد جای قهوه‌خونه‌ی خیالیمو عوض کنم. نه این‌که حوصله نداشته باشم از روی نقشه جای خوش آب و هوایی با زمین حاصل‌خیز پیدا کنم و از توی گوگل دنبال مصالح ساختمانی بومی اطرافش بگردم و نقشه‌ی جدید براش طراحی کنم. بعد یواش یواش و سر صبر، شش ماه یا بیشتر همه‌ی گوشه و کناراشو توی ذهنم بسازم و باغچه‌هاشو گل‌کاری کنم. نه، اصلا موضوع حوصله نیست.</p>
<p dir="RTL">موضوع اینه که قهوه‌خونه‌ی فعلی یه مشتری پروپاقرص داره که مدتیه هر روز از سرصبح میاد می‌شینه رو تخت گوشه‌ی طارمی، زیر بوته‌ی نسترنی که آخر زمستون هرسش کردم و الان غرق گل شده. همیشه اول یه کمی غریبگی می‌کنه. انگار طول می‌کشه تا به تخت و فرش و نسترن و دره‌ی روبروش خو بگیره. کفشاشو درنمیاره و محجوب، لب تخت رو به دره می‌شینه و به کوه‌های آبی روبرو خیره می‌شه.</p>
<p dir="RTL">اخلاقش دستمه. نگاه می‌کنم که اول بالای کوه‌ها رو برای خیره شدن انتخاب می‌کنه یا چشمش به دامنه‌های روبروه. اگه به بالای کوه‌ها خیره بشه معنیش اینه که بعداز چند دقیقه دفترشو بیرون میاره و تا غروب می‌نویسه. نه کسی رو می‌بینه و نه صدایی رو می‌شنوه. منم تند تند براش چای تازه دم لاهیجان می‌ریزم و برای ناهارش سنگ تموم می‌ذارم. یه آبگوشت کلاسیک مخصوص که به جز مزه‌ی آشنای همیشگی هیچی اضافه نداشته باشه که حواسش پرت نشه. با سبزی خوردن و ترشی و پیاز و نون تازه از تنور بیرون اومده. یادمم نمی‌ره گوشت‌کوب و چنگال توی سینی نذارم چون عادت نداره این آبگوشت رو بکوبه. چنگال هم به دردش نمی‌خوره چون تمام مدت خوردن، دفترش تو دستشه و چیزایی رو که نوشته مرور می‌کنه.</p>
<p dir="RTL">اما اگه دیدم از همون اول داره به خونه‌های دامنه‌ی روبرو نگاه می‌کنه، تا بیاد به تخت و منظره خو بگیره و کفشاشو در بیاره، دوتا دم نوش اکلیل کوهی می‌ریزم و می‌رم پیشش. چون امروز روز حرف زدنه. این وقتا اگه شانس داشته باشم و بارون بزنه حتا ممکنه آواز هم بخونه. صداش مثل مخمله، نه، مثل پرنیان، مثل صدای باد لای علف‌های تازه و جوون بهاری. نرم و صاف. همیشه هم یه ترانه رو می‌خونه.</p>
<p dir="RTL">روزای اینجوری پرحرف و نازنینه. دنبالم هر جا که برم میاد. شوخی می‌کنه، قصه می‌گه، از دلش می‌گه، از دلم می‌پرسه، آبگوشت جدید با هم اختراع می‌کنیم، ترشی‌های جدید، مزه‌های جدید ، معما می‌گه، لطیفه‌های لوس از خودش در میاره، از آرزوهاش می‌گه، از دغدغه‌هاش. و هیچوقت یادش نمی‌ره حداقل یک بار، بدون این‌که حرفی بزنه صاف تو چشمام نگاه کنه و صبر کنه و صبر کنه تا از چیزی که من نمی‌دونم چیه مطمئن بشه و بعد چشماشو ببنده و لبخند بزنه.</p>
<p dir="RTL">فکر نکنین روزهای نوع دوم رو بیشتر دوست دارم. نه، موضوعی که باعث می‌شه نتونم جای قهوه خونه‌ی خیالیم رو عوض کنم اتفاقا روزهای نوع اوله. من که نمی‌دونم چه چیز اوج قله‌های آبی اون‌طور شیفته‌ش می‌کنه که قلمش می‌لرزه و بی خودش می‌کنه. می‌ترسم همون چیز یه جایی توی خیالم گم بشه اگه قهوه خونه‌ی جدید بسازم. گاهی وقتا فکر می‌کنم وقتی اون‌جور خیره می‌شه تو چشمام می‌خواد مطمئن بشه من همین چیز رو ازش نمی‌گیرم.</p>
<p dir="RTL">می‌ترسم من بمونم و یه قهوه‌خونه ی خوشگل نوساز با منظره‌های تازه، بدون دست نوشته‌های بدخطش که از لابه لاشون صدای آواز میاد؟</p>
<p dir="RTL">« ببار ای بارون ببار</p>
<p dir="RTL">بر کوه و دشت و هامون ببار</p>
<p dir="RTL">&#8230;</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%af%d9%84%d8%ae%d9%88%d8%b4%db%8c/'>دلخوشی</a> Tagged: <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d9%82%d9%87%d9%88%d9%87%e2%80%8c%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/'>قهوه‌خانه</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86/'>نوشتن</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d9%87%d8%b2%db%8c%d9%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1/'>هزینه‌ی باور</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84/'>خیال</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bijade.wordpress.com/566/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bijade.wordpress.com/566/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=566&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijade.wordpress.com/2013/04/22/%d9%87%d8%b2%db%8c%d9%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/45ad65196122210eedda8771f250f8e3?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bijade</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تسلیم</title>
		<link>http://bijade.wordpress.com/2013/04/18/%d8%aa%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://bijade.wordpress.com/2013/04/18/%d8%aa%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Apr 2013 16:08:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>moon</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخر شاهنامه]]></category>
		<category><![CDATA[دیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پیری]]></category>
		<category><![CDATA[بازی]]></category>
		<category><![CDATA[تسلیم نشدن]]></category>
		<category><![CDATA[تسلیم شدن]]></category>
		<category><![CDATA[خسته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijade.wordpress.com/?p=564</guid>
		<description><![CDATA[ . کنار پنجره‌ی کوچیک سالن فیزیوتراپی، همین‌جور که مادرم داشت زیر چراغ قرمز دستگاه گرم‌کننده خُرخُر می‌کرد، ایستاده بودم و بازی باد رو تو شاخه‌های درخت‌های پارک تماشا می‌کردم. یه دستمال، یا شاید روسری بچه گونه‌ی قرمز و صورتی که معلوم نبود از روی کدوم بندِ رخت گول باد رو خورده و دنبالش راه افتاده، [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=564&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"> .</p>
<p dir="RTL">کنار پنجره‌ی کوچیک سالن فیزیوتراپی، همین‌جور که مادرم داشت زیر چراغ قرمز دستگاه گرم‌کننده خُرخُر می‌کرد، ایستاده بودم و بازی باد رو تو شاخه‌های درخت‌های پارک تماشا می‌کردم.</p>
<p dir="RTL">یه دستمال، یا شاید روسری بچه گونه‌ی قرمز و صورتی که معلوم نبود از روی کدوم بندِ رخت گول باد رو خورده و دنبالش راه افتاده، تو هوا مست بازی می‌کرد. دور خودش می‌چرخید، پف می‌کرد، آروم آروم بالا می‌رفت و یه دفعه یه گوشه‌ش تا می‌خورد و سر می‌خورد رو هوا و شیرجه می‌زد پایین. بعد دوباره پف کرده و خوشحال بالا می رفت. همین‌جور مست و قِلوش برای خودش بازی می کرد تا این‌که به یه شاخه گیر کرد و عیشش ناکوک شد.</p>
<p dir="RTL">هرچی باد زور آورد نتونست هم‌بازی گلابتونشو از شاخه جدا کنه و دنبال خودش بکشونه. دستمال نازک هم تلاش خودشو کرد. شاخه رو کج کرد، به زور باد پیچ و تاب خورد، خودشو به این در و اون در زد ولی نتونست ازچنگ شکارچی، خودشو رها کنه.</p>
<p dir="RTL">دست آخر، انگار که باد هم ناامید شد و از تک و تا افتاد، دستمال گلابتون فقط یکی دوبار این‌ور و اون‌ورش رو به هوای آه‌های تاسف باد، پف داد و یه کمی بعدتر تسلیم و خسته ولو شد رو همون شاخه و آویزون موند زیر پنجره.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">به مادرم نگاه کردم. به آدمی که یه عمر به هوای انگیزه‌ها و بادهای مختلف گول خورده، مست بازی کرده، جنگیده، پریده، دویده و نهایتا به شاخه‌ی درموندگی گیر کرده و تسلیم شده. شاید هم چیزی بیشتر از تسلیم. یه جورسرسپردن و تن‌سپردن. شبیه درآغوش گرفتن کسی که داره بهش سیلی می زنه.</p>
<p dir="RTL">فکر می کنم درمونده‌ای نباشه که فارغ از پیروزی و شکست و غرور یا هرچیز دیگه، به لذتِ تسلیم فکر نکرده باشه. به چیزی شبیه لذتِ تن دادن به بیماری و تبِ چند روزه ای  که نادیده‌ گرفته شده و ناغافل، پشت خط پایانِ توان، یکباره آدمو در آغوش می گیره و تبدار بی‌نوای بی‌توان می‌خزه به گرمای دردناک و پر تشنجش.</p>
<p dir="RTL">اگه چند سال پیش بود می رفتم منبر و برای مادرم موعظه می کردم که مقاومت کنه و بجنگه. هرکاری از دستم برمیومد انجام می‌دادم که وانده. حتا اگه لازم بود به جاش می‌جنگیدم تا دوباره توان ایستادن پیداکنه. چون اینو مذموم‌ترین انتخاب می‌دونستم. ولی الان به این راحتی قضاوت نمی‌کنم.</p>
<p dir="RTL">مسلمه که لابلای لایه های این نوع  تسلیم، ترس و ضعف بزرگی نهفته ولی مگه بقیه‌ی درمونده‌هایی که تن دادن رو انتخاب نمی‌کنن ضعیف نیستن یا نمی‌ترسن؟ حقیقتش وقتی نگاه آدم به زندگی اینه که داره توی یه بازی؛ خارج از اراده ی خودش نقش بازی می‌کنه، تسلیم شدن و نشدن دو روی یه سکه‌ست. هر دو مثل همن. وقتی دیدگاه یکی اینه، پایداری می کنه چون می‌ترسه به محض بالا بردن پرچم سفید، صدای سوت پایان بازی رو بشنوه و دیگه برای دوباره شروع کردن خیلی دیر شده باشه. می‌ترسه هدف بازی همین پرچم سفید باشه. و از اون بدتر می‌ترسه آخر بازی این نباشه و بعد از اون باید نقش موجود منفعل تحقیر شده‌ای رو بازی کنه که حتا اجازه‌ی تماشای بازی رو هم نداره.</p>
<p dir="RTL">دلم می خواست توانشو داشتم و مادرمو می بردم جایی که تا چشم کار می‌کنه قلمرو خودشو ببینه و خودش. انتخاب‌های خودش، اشتباه‌های خودش، مسئولیت‌های خودش و موفقیت‌های خودش. تا بفهمه زندگیش بازی الهی یا زمینی و از آنِ دیگری نیست. جایی ببرمش که ببینه تسلیم شدن و پایداری چه راحت بار ارزشی خودشونو از دست می‌دن و هر دو مثل هزاران ابزار دیگه فقط به درد استفاده کردن می‌خورن نه برای قضاوت کردن آدم های شکست خورده یا پیروز.</p>
<p dir="RTL">شاید نقش بازیگر شکست خورده رو بندازه دور و یادش بیاد روزهای نه چندان دور، مست بازی توی باد چه کیفی داشت.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">به مادرم نگاه کردم. وادادن پیرترش کرده بود. هرچند گاهی بی خیال تر.</p>
<p dir="RTL">دستگاه فیزیوتراپی آهنگِ نامفهوم تموم شدن سر داد و چراغ قرمز خاموش شد.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/'>آخر شاهنامه</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86/'>دیدن</a> Tagged: <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d9%be%db%8c%d8%b1%db%8c/'>پیری</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/'>بازی</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%aa%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85-%d9%86%d8%b4%d8%af%d9%86/'>تسلیم نشدن</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%aa%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85-%d8%b4%d8%af%d9%86/'>تسلیم شدن</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87/'>خسته</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bijade.wordpress.com/564/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bijade.wordpress.com/564/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=564&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijade.wordpress.com/2013/04/18/%d8%aa%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/45ad65196122210eedda8771f250f8e3?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bijade</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نکره</title>
		<link>http://bijade.wordpress.com/2013/02/21/%d9%86%da%a9%d8%b1%d9%87/</link>
		<comments>http://bijade.wordpress.com/2013/02/21/%d9%86%da%a9%d8%b1%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 21 Feb 2013 11:53:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>moon</dc:creator>
				<category><![CDATA[آنزیم]]></category>
		<category><![CDATA[آخر]]></category>
		<category><![CDATA[نکره]]></category>
		<category><![CDATA[دستور زبان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijade.wordpress.com/?p=561</guid>
		<description><![CDATA[. خوب است جایی درست شود برای آدم‌هایی که یک روز می‌رسند به نقطه‌ی نَکَره بودن و نامشان برای هیچ‌کس معنی «خاص» و شناسا ندارد.  برای آن‌هایی که روزی می‌شوند مردی یا زنی که روزی بود و جایی زیست و حرفی زد و جایی رفت.  خوب است در آن مکان «ی»های نکره را با خط [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=561&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">خوب است جایی درست شود برای آدم‌هایی که یک روز می‌رسند به نقطه‌ی نَکَره بودن و نامشان برای هیچ‌کس معنی «خاص» و شناسا ندارد.  برای آن‌هایی که روزی می‌شوند مردی یا زنی که روزی بود و جایی زیست و حرفی زد و جایی رفت.</p>
<p dir="RTL"> خوب است در آن مکان «ی»های نکره را با خط نسخ یا طاها یا نستعلیق بر دیوار بنویسند و از ساکنین بی‌خاصیت بخواهند با انحنای آن مرغابی و موش و پری‌دریایی و چیزهای ملوس دیگر بکشند تا همراهی این «ی» را با نامشان بپذیرند و نکره بودن برایشان عادی شود.</p>
<p dir="RTL"> قشنگ است که مربیان خوش چهره‌ی خوش سخن در مورد داس و هر جسم خشن دیگر که تشابه ظاهری با«ی» دارد ترانه‌های لطیف یا استهزاآمیز، با آوای خوش بخوانند و لبخند را البته فراموش نکنند تا از ترس و خشونت این «ی» دستوری بکاهند.</p>
<p dir="RTL"> جا دارد به این بخت برگشتگان فراموش شده، هر از گاه، مقداری کافی و وافی از بوسه و بغل و ناز و محبت از نوع عام آن ارائه شود که بدون ایجاد توهم خاص بودن، از خصلت‌های انسانی تهی نشوند.</p>
<p dir="RTL"> بهتر است کهنه نکره‌ها را از تازه واردین جدا کنند و برای نکره‌های ارادی قرنطینه در نظر بگیرند تا جماعت فلک زده به هبوط زودرس دچار نشود. که گذار از نامی نکره شدن تا« یکی» بودن تا جای ممکن طبیعی طی شود.</p>
<p dir="RTL"> با وجودی که این موجوداتِ سیلیِ روزگار خورده، شانس بازگشت به دنیای خواص را به سختی به دست می‌آوردند ولی به لحاظ  رعایت حقوق انسانی خوب است گاه به گاه از عموم جماعت آزمایش نکره‌گی گرفته شود تا امکان بازگشت زیر خروارها رسوب «یکی» بودن از چشم‌ها پنهان نماند.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">اشتباه نکنید، نکره شدن پایان جهان نیست. دردش از بسیاری دردهای دیگر هم کمتر است. باید به آن عادت کرد تا جنبه‌های مثبتش رونمایی شود.</p>
<p dir="RTL">باور کنید!</p>
<p dir="RTL">برای خودش عالمی دارد.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%a2%d9%86%d8%b2%db%8c%d9%85/'>آنزیم</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%a2%d8%ae%d8%b1/'>آخر</a> Tagged: <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d9%86%da%a9%d8%b1%d9%87/'>نکره</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86/'>دستور زبان</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bijade.wordpress.com/561/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bijade.wordpress.com/561/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=561&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijade.wordpress.com/2013/02/21/%d9%86%da%a9%d8%b1%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/45ad65196122210eedda8771f250f8e3?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bijade</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>وقت آسودن</title>
		<link>http://bijade.wordpress.com/2013/02/15/%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%a2%d8%b3%d9%88%d8%af%d9%86/</link>
		<comments>http://bijade.wordpress.com/2013/02/15/%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%a2%d8%b3%d9%88%d8%af%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 Feb 2013 07:46:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>moon</dc:creator>
				<category><![CDATA[خواب]]></category>
		<category><![CDATA[مسئولیت]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[ترس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijade.wordpress.com/?p=559</guid>
		<description><![CDATA[. در حمام بتونی تو در تویی با طاق‌های مکرر و تاریک برهنه بودم. سردم بود. صدای آب می‌آمد. یکریز و یکنواخت. و صدای بم کسی که زیر آن آبِ یکریز خودش را می‌شست و آواز می‌خواند. پاشویه‌ای متصل، آب را دور تا دور هر بخش از حمام می‌گرداند و به بخش دیگر می‌برد. سردم [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=559&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">در حمام بتونی تو در تویی با طاق‌های مکرر و تاریک برهنه بودم. سردم بود. صدای آب می‌آمد. یکریز و یکنواخت. و صدای بم کسی که زیر آن آبِ یکریز خودش را می‌شست و آواز می‌خواند.</p>
<p dir="RTL">پاشویه‌ای متصل، آب را دور تا دور هر بخش از حمام می‌گرداند و به بخش دیگر می‌برد. سردم بود. موهای بلند و انبوهم خیس بود و با هر حرکت من، تنم را می‌لیسید و بیشتر یخ می‌کردم. پاشویه را در جهت مخالف دنبال کردم تا به آوازه‌خوان برسم. رسیدم. اتاقکی بود با در بسته. صدای بم، بلند و شاد بود. آشنا نبود.</p>
<p dir="RTL">صدای آب قطع شد. صدای آواز نه. فکر کردم باید خودم را بپوشانم. گوشه‌ای رفتم و موهایم را از روی شانه‌ها جلو کشیدم. یک دسته مو از سرم کنده شد. اهمیتی ندادم و به در بسته خیره شدم. انگار هیچ چیز در جهان مهم‌تر از این نبود که بدانم او کیست.</p>
<p dir="RTL">در باز شد. زنی از اتاقک بیرون آمد. روبرویم ایستاد . درشت اندام و خشن با پستان‌های آویزان و معلولیت عجیبی در پای چپ، با چشم‌هایی دریده اندامم را برانداز کرد و پرسید:«یادت اومد؟»</p>
<p dir="RTL">موهایم را محکم چسبیدم. دسته‌ی دیگری کنده شد. زن خندید و زبانش را دور دهان چرخاند. دستم را گرفت و لنگ لنگان مرا به سوی دری کشاند. پشت در، سکوهای بتنی مرطوب بود. ردیف. و روی هر سکو انبوه موهای خیس که جا به جا چربی صابون رویش ماسیده بود، موهای من بود. موهای فر انبوه. زن دوباره پرسید:«یادت نیومد؟»</p>
<p dir="RTL">موهایم را چنگ زدم که یادم بیاید و موها کنده شدند. چه را باید به یاد می‌آوردم؟ و موهایم باز کنده شدند.</p>
<p dir="RTL">برهنه ایستاده بودم مقابل موهای هزار ساله‌ام؛ خیس و لرزان، در مشت‌هایم مو و یادم نمی‌آمد.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">نمی‌دونم این چه ناخودآگاه مکاریه که بارها توی خواب متوجه می‌شم چیز خیلی مهمی رو فراموش کردم و از اضطراب بیدار می‌شم.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">شاید وقتشه بادبان‌ها رو بکشم پایین و سکان کشتی رو رها کنم.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/'>خواب</a> Tagged: <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%88%d9%84%db%8c%d8%aa/'>مسئولیت</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%a7%d8%b6%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%a8/'>اضطراب</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%b3/'>ترس</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/'>خواب</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bijade.wordpress.com/559/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bijade.wordpress.com/559/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=559&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijade.wordpress.com/2013/02/15/%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%a2%d8%b3%d9%88%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/45ad65196122210eedda8771f250f8e3?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bijade</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم&#8230;</title>
		<link>http://bijade.wordpress.com/2013/02/05/%d8%b9%d9%87%d8%af-%da%a9%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%85-%da%a9%d9%87-%d8%a8%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d8%ad%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://bijade.wordpress.com/2013/02/05/%d8%b9%d9%87%d8%af-%da%a9%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%85-%da%a9%d9%87-%d8%a8%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d8%ad%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Feb 2013 17:03:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>moon</dc:creator>
				<category><![CDATA[یگانگی]]></category>
		<category><![CDATA[سعدی]]></category>
		<category><![CDATA[آرام از کنار خودم می گذرم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijade.wordpress.com/?p=557</guid>
		<description><![CDATA[. اگه یه روز اشتباه بزرگی مرتکب شدین، اگه تا حد مرگ احساس حماقت و سرشکستگی و شرم کردین، اگه بعد از ماه‌ها درد و اندوه بالاخره موفق شدین به اشتباهتون مثل یه فرزند معلول نگاه کنین که مسئولیتش با شماست ولی دلیلی وجود نداره که از بودنش احساس شرم کنین، اگه تونستین اینو باور [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=557&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">اگه یه روز اشتباه بزرگی مرتکب شدین،</p>
<p dir="RTL">اگه تا حد مرگ احساس حماقت و سرشکستگی و شرم کردین،</p>
<p dir="RTL">اگه بعد از ماه‌ها درد و اندوه بالاخره موفق شدین به اشتباهتون مثل یه فرزند معلول نگاه کنین که مسئولیتش با شماست ولی دلیلی وجود نداره که از بودنش احساس شرم کنین،</p>
<p dir="RTL">اگه تونستین اینو باور کنین که همه‌ی آدم‌ها اشتباه می‌کنن و می‌تونن اشتباه‌های خودشونو جبران کنن،</p>
<p dir="RTL">اگه موفق شدین راهی برای جبران پیدا کنین،</p>
<p dir="RTL">تردید نداشته باشین که پروانه‌های شادی راه رسیدن به شما رو حتا سر سیاه زمستون پیدا می‌کنن و یه روز ناغافل میان و سر تا پای شما رو غرق بوسه می‌کنن.</p>
<p dir="RTL">غرق رنگ.</p>
<p dir="RTL">غرق سرخوشی.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">تردید نداشته باشین که هیچ‌کس به اندازه‌ی شما سزاوار این رنگین کمان مست نیست.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">&#8230;بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c/'>یگانگی</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%b3%d8%b9%d8%af%db%8c/'>سعدی</a> Tagged: <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%86%d8%a7%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85-%d9%85%db%8c-%da%af%d8%b0%d8%b1%d9%85/'>آرام از کنار خودم می گذرم</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bijade.wordpress.com/557/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bijade.wordpress.com/557/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=557&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijade.wordpress.com/2013/02/05/%d8%b9%d9%87%d8%af-%da%a9%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%85-%da%a9%d9%87-%d8%a8%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d8%b5%d8%ad%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/45ad65196122210eedda8771f250f8e3?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bijade</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پَپه</title>
		<link>http://bijade.wordpress.com/2013/01/25/%d9%be%d9%8e%d9%be%d9%87/</link>
		<comments>http://bijade.wordpress.com/2013/01/25/%d9%be%d9%8e%d9%be%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Jan 2013 09:13:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>moon</dc:creator>
				<category><![CDATA[همین]]></category>
		<category><![CDATA[دیدن]]></category>
		<category><![CDATA[پپه]]></category>
		<category><![CDATA[باج]]></category>
		<category><![CDATA[رشوه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijade.wordpress.com/?p=553</guid>
		<description><![CDATA[. برای بار سومه که دارم با این آدم کار می‌کنم. بعد از تجربه اول، دو بار به خودم گفتم با این آدم کار نکن و دو بار به خودم باج دادم و قبول کردم. وقتی به شوخی‌های بی‌مزه‌ش لبخند می‌زنم، بی‌موقع اومدن‌ها و بی‌موقع زنگ زدن‌هاشو جواب می‌دم، کلافه می‌شم و به روی خودم [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=553&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">برای بار سومه که دارم با این آدم کار می‌کنم. بعد از تجربه اول، دو بار به خودم گفتم با این آدم کار نکن و دو بار به خودم باج دادم و قبول کردم.</p>
<p dir="RTL">وقتی به شوخی‌های بی‌مزه‌ش لبخند می‌زنم، بی‌موقع اومدن‌ها و بی‌موقع زنگ زدن‌هاشو جواب می‌دم، کلافه می‌شم و به روی خودم نمیارم، دست زیرمیزی خودمو می‌بینم که آروم در کشو رو می‌بنده.</p>
<p dir="RTL">دیروز می‌گه:« پسوردم اینه، برو تو ای‌میلیم، یه نگا به فایله بکن». گفتم:«خب، برام فورواردش کن!». می‌گه:« من بلد نیستم. تازه این که آسون‌تره. اصلن فکر کن ای‌میل خودته. هر وقت برام فایل فرستادن یه اس می‌دم برو سراغشون.» . ظاهرش یعنی خیلی به من اطمینان داره . یعنی خیلی نداریم. یعنی خیلی نزدیکیم. یعنی من انقدر آدم بی شیله پیله‌ای هستم. باطنش یعنی مسئولیتش با تو. دسته که از زیر میز اومد بیرون سیگارمو روش خاموش کردم. گفتم:« مرد حسابی جمعش کن دیگه، یا نمی‌فهمی یا خودتو به نفهمی زدی.».</p>
<p dir="RTL">این آدم رو سال‌هاست می‌شناسم و اونم منو می‌شناسه. آدم عوضی‌ای نیست. دنبال حال و حول و این برنامه‌هام نیست. ولی به طرز دردناکی نمی‌فهمه. یه جور خاصِ زرنگ‌گونه‌ای پپه‌ست.</p>
<p dir="RTL">می‌گم پپه چون نزدیک‌بینه و تعریفی برای دورتر از نوک دماغش نداره. و اصرار دارم زرنگی می‌کنه چون دیده‌م که وقت منفعت چه‌طور از همون قسمت پپه به عنوان ابزار استفاده می‌کنه.</p>
<p dir="RTL"> قضیه باج دادن به این آدم و همه‌ی آدمای از این دست نیست که ناراحتم می‌کنه. اونم البته تحقیرآمیز و ناراحت کننده‌ست ولی موضوع اصلی ناراحتیم، باج دادن به خودمه.</p>
<p dir="RTL">یه بخش پپه‌ی زرنگ‌گونه از من، دائم داره برای حمایت از نوع خودش به بخش معترض و فهیمم رشوه می‌ده. حتا موضوع این نیست که این بخش پپه رو بخوام حذف کنم یا سر جاش بنشونم. موضوع قبول باج از طرف اون بخش غیر پپه‌ست. همون دستی که محجوبانه و نرم از زیر میز بیرون میاد و خیلی نرم و راضی دوباره برمی‌گرده سر جاش.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">فهمیدن این که حالا نه همه‌ی زندگی و کار وعشق و خانواده و دوستی و انگیزه‌هام، حتا بخش کوچکی‌ش هم بازی تهوع‌آوری بوده که زیر میز جریان داشته. برام دردناکه.</p>
<p dir="RTL">بازگوییش دردناک‌تره که باورم می‌گه خیلی بیشتر از یه بخش کوچیک بوده.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86/'>همین</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%af%db%8c%d8%af%d9%86/'>دیدن</a> Tagged: <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d9%be%d9%be%d9%87/'>پپه</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%a8%d8%a7%d8%ac/'>باج</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%b1%d8%b4%d9%88%d9%87/'>رشوه</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bijade.wordpress.com/553/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bijade.wordpress.com/553/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=553&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijade.wordpress.com/2013/01/25/%d9%be%d9%8e%d9%be%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/45ad65196122210eedda8771f250f8e3?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bijade</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کین در کفن</title>
		<link>http://bijade.wordpress.com/2013/01/22/%da%a9%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%81%d9%86/</link>
		<comments>http://bijade.wordpress.com/2013/01/22/%da%a9%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%81%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Jan 2013 11:14:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>moon</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخر]]></category>
		<category><![CDATA[بیهقی]]></category>
		<category><![CDATA[رفتن]]></category>
		<category><![CDATA[آرام از کنار خودم می گذرم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijade.wordpress.com/?p=549</guid>
		<description><![CDATA[. دل که گران کنی، چنان چون سنگ تفته‌ی تاسیده به گرمگاه، مانده و بستوه آید تن؛ به بیشیِ رنج. برخیره، آب بر آسمان انداختن است. گویی سنگ منجنیق سوزان که به آبگینه خانه‌ی خود انداخته‌ای. . . . دسته‌بندی شده در: آخر, بیهقی, رفتن Tagged: آرام از کنار خودم می گذرم<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=549&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">دل که گران کنی، چنان چون سنگ تفته‌ی تاسیده به گرمگاه،</p>
<p dir="RTL">مانده و بستوه آید تن؛ به بیشیِ رنج.</p>
<p dir="RTL">برخیره،</p>
<p dir="RTL">آب بر آسمان انداختن است.</p>
<p dir="RTL">گویی سنگ منجنیق سوزان که به آبگینه خانه‌ی خود انداخته‌ای.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%a2%d8%ae%d8%b1/'>آخر</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%a8%db%8c%d9%87%d9%82%db%8c/'>بیهقی</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86/'>رفتن</a> Tagged: <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%86%d8%a7%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85-%d9%85%db%8c-%da%af%d8%b0%d8%b1%d9%85/'>آرام از کنار خودم می گذرم</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bijade.wordpress.com/549/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bijade.wordpress.com/549/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=549&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijade.wordpress.com/2013/01/22/%da%a9%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%81%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/45ad65196122210eedda8771f250f8e3?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bijade</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خشمم را دشنه و دشنام نخواهم کرد</title>
		<link>http://bijade.wordpress.com/2013/01/21/%d8%ae%d8%b4%d9%85%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%af%d8%b4%d9%86%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://bijade.wordpress.com/2013/01/21/%d8%ae%d8%b4%d9%85%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%af%d8%b4%d9%86%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Jan 2013 08:53:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>moon</dc:creator>
				<category><![CDATA[آنزیم]]></category>
		<category><![CDATA[بایوس، رسوبها]]></category>
		<category><![CDATA[دلمشغولی]]></category>
		<category><![CDATA[آرام از کنار خودم می گذرم]]></category>
		<category><![CDATA[آشتی]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خشم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijade.wordpress.com/?p=547</guid>
		<description><![CDATA[. اول یه برجستگی کوچیک بود در حد یه عدس. کاری هم به کارم نداشت. برای خودش بود و گاهی که به لمسم می‌رسید یه کمی ذهنمو مشغول می‌کرد و زود ازش می‌گذشتم. نه درد داشت و نه خارش. یه جورِ مهربونی بود. بهش فکر نمی‌کردم. بزرگ‌تر که شد، در حد نخود، بیشتر می‌اومد جلوی [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=547&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">اول یه برجستگی کوچیک بود در حد یه عدس. کاری هم به کارم نداشت. برای خودش بود و گاهی که به لمسم می‌رسید یه کمی ذهنمو مشغول می‌کرد و زود ازش می‌گذشتم. نه درد داشت و نه خارش. یه جورِ مهربونی بود. بهش فکر نمی‌کردم.</p>
<p dir="RTL">بزرگ‌تر که شد، در حد نخود، بیشتر می‌اومد جلوی چشم و دستم و کم کم خودشو یه گوشه‌ی ذهنم جا کرد. ولی بازم بهش توجه زیادی نکردم.</p>
<p dir="RTL">غده‌ی مهربون کوچولو خیلی مایل بود حواس منو به خودش جلب کنه. خارید، سوخت، پالس‌های گاه و بی‌گاه درد فرستاد و خلاصه هر کاری از دستش برمی‌اومد کرد که بهش یه نگاهی بندازم.  و وقتی باز با بی‌مهری کامل من مواجه شد یک‌باره شخصیتش عوض شد. رنگش تغییر کرد و پالس‌های خصمانه‌تر فرستاد و درد و اندازه‌ش هی بزرگ‌تر و بزرگ‌تر شد تا رسید به اندازه‌ی یه گردو و دردش پیوسته شد. الان که فکر می‌کنم یادم نمیاد بازم توجه خاصی بهش کرده باشم.</p>
<p dir="RTL">از هفته‌ی پیش گردوی عصبانی رسما اعلام جنگ کرد و کاری به روزم درآورد که از درد گاهی مثل بچه‌ها می‌نشستم یه گوشه و گریه می‌کردم.</p>
<p dir="RTL">الان دیگه شده مرکز توجهم. یعنی نمی‌تونم بهش توجه نکنم. درد نمی‌ذاره بی‌توجهی کنم. بالاخره منم ناچار شدم لشکرکشی کنم و جنگ مغلوبه شد و از اون طرف عفونت و درد، و از این طرف نیشتر و آنتی بیوتیک.</p>
<p dir="RTL">در گیرودار خونین این جنگ متوجه شدم این نبرد کوچولو فقط یه نشونه‌ست از پیکار همیشگی که من با تنم داشته‌م. یه جنگ کهنه و قدیمی که یه زمانی از یه خشم کودکانه شروع شده. متوجه شدم اون خشم که یه روزی علامتی بوده برای این‌که من حساسیت‌های خودمو بهتر بشناسم و از موارد حساسیت زا دوری کنم یا مثل بچه‌ی آدم بشینم و قضیه رو بفرستم به جهنم، رفته‌رفته تبدیل به ابزار شده. ابزاری برای توجه نکردن و خشونت و سرکوب.</p>
<p dir="RTL">خوب که نگاه می‌کنم و رفتار خودمو با این تن بینوا مرور می‌کنم میبینم دست کمی از پدر و مادرایی که عصبانیت خودشونو سر بچه‌های بی گناهشون خالی می‌کنن نداشتم. بزرگ‌سالانی که هیچ‌وقت نتونستن بفهمن عصبانیت فقط یه علامته. مثل درد که علامت یه نقطه‌ی ناسور توی بدنه. که باید نقطه‌ی حساس رو پیدا کرد و بهش رسید. نه این‌که چماقش کرد برای زدن.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">حالا که گلوله‌ی جنگجو سرجاش نشسته و من پیروز میدان شدم، دارم سعی می‌کنم خشم‌های دشنه شده رو یکی یکی بشناسم و سر فرصت بفرستمشون جهنم.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">شاید بی دشنه و دشنام امکان آشتی بیشتر باشه.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%a2%d9%86%d8%b2%db%8c%d9%85/'>آنزیم</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%a8%d8%a7%db%8c%d9%88%d8%b3%d8%8c-%d8%b1%d8%b3%d9%88%d8%a8%d9%87%d8%a7/'>بایوس، رسوبها</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%af%d9%84%d9%85%d8%b4%d8%ba%d9%88%d9%84%db%8c/'>دلمشغولی</a> Tagged: <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%86%d8%a7%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85-%d9%85%db%8c-%da%af%d8%b0%d8%b1%d9%85/'>آرام از کنار خودم می گذرم</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%a2%d8%b4%d8%aa%db%8c/'>آشتی</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%ac%d9%86%da%af/'>جنگ</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d8%ae%d8%b4%d9%85/'>خشم</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bijade.wordpress.com/547/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bijade.wordpress.com/547/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=547&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijade.wordpress.com/2013/01/21/%d8%ae%d8%b4%d9%85%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%af%d8%b4%d9%86%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/45ad65196122210eedda8771f250f8e3?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bijade</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بغلم کن</title>
		<link>http://bijade.wordpress.com/2013/01/20/%d8%a8%d8%ba%d9%84%d9%85-%da%a9%d9%86/</link>
		<comments>http://bijade.wordpress.com/2013/01/20/%d8%a8%d8%ba%d9%84%d9%85-%da%a9%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Jan 2013 10:11:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>moon</dc:creator>
				<category><![CDATA[یگانگی]]></category>
		<category><![CDATA[آخر]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[پیمان عاشقی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bijade.wordpress.com/?p=545</guid>
		<description><![CDATA[. «تو الان بغلم کن، وقتی من بزرگ شدم و تو کوچیک شدی، من بغلت می‌کنم.» . امروز مادرم کوچک است و من بزرگ شده‌ام. مادرم این روزها فرزند است. ناتوان و افسرده و مغرور. فرزندی که سال‌ها حرف است برای گفتن و سال‌ها خستگی و کش آمدن و نرسیدن. مادرم کوچک است. فرزند است. [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=545&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">«تو الان بغلم کن، وقتی من بزرگ شدم و تو کوچیک شدی، من بغلت می‌کنم.»</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">امروز مادرم کوچک است و من بزرگ شده‌ام. مادرم این روزها فرزند است. ناتوان و افسرده و مغرور. فرزندی که سال‌ها حرف است برای گفتن و سال‌ها خستگی و کش آمدن و نرسیدن.</p>
<p dir="RTL">مادرم کوچک است. فرزند است. آن قدر فرزند که وقت بی‌خوابی‌های دردناکش، نجوایم لالایی می‌شود.</p>
<p dir="RTL">آن قدر بی‌پناه که وقت نگرانی‌های بی‌گاه و بی‌دلیلش، حرف‌هایم بوسه می‌شود.</p>
<p dir="RTL">مادرم فرزند است و من وقتی به زخم‌هایش دارو می‌زنم، موهایش را رنگ می‌کنم، حمامش می‌کنم، تن چروکیده‌اش، &laquo;دخترم زینب خاتون&raquo; می‌شود که به کسی کسانش نمی‌دهم.</p>
<p dir="RTL">وقتی شوخ طبعی‌اش از میان لایه‌های رسوبی انباشته شده راه باز می‌کند و با صورت نیمه‌فلج شیرین‌زبانی می‌کند، میل به آغوش کشیدنش در بازوهایم عَشَقه می‌شود.</p>
<p dir="RTL">وقتی گرسنه است و بی‌تاب غذا، چیزی مثل رگ کردن شیر در پستان‌های متورم و منتظر، میان قفسه‌ی سینه‌ام درد می‌شود.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">الان تو کوچک شده‌ای و من تو را بغل می‌کنم، برایت لالایی می‌خوانم، قربان صدقه‌ات می‌روم، روزهایم را، توانایی‌هایم را در کمال رضایت در اختیارت می‌گذارم و از این‌همه لذت می‌برم.</p>
<p dir="RTL">هیچ‌کدام این ها نه تسویه حساب است و نه درست‌پیمانی دختری که دورزمانی جمله‌ای گفت و تو این روزها دوست داری به یادش بیاوری و تکرارش کنی که خیالت راحت باشد مدیون نیستی.</p>
<p dir="RTL">نه، مدیون نیستی عزیز دلم. این معامله و بر سر پیمان بودن  نیست.</p>
<p dir="RTL">این عشق است و در وادی عشق، چه جای معامله و دِین؟</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<p dir="RTL">.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c/'>یگانگی</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/category/%d8%a2%d8%ae%d8%b1/'>آخر</a> Tagged: <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/'>مادر</a>, <a href='http://bijade.wordpress.com/tag/%d9%be%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%db%8c/'>پیمان عاشقی</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bijade.wordpress.com/545/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bijade.wordpress.com/545/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bijade.wordpress.com&#038;blog=16811290&#038;post=545&#038;subd=bijade&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bijade.wordpress.com/2013/01/20/%d8%a8%d8%ba%d9%84%d9%85-%da%a9%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/45ad65196122210eedda8771f250f8e3?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">bijade</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
